تبليغاتX
بــاران
بــاران
 

صبح که از خواب بیدار شد رو سرش فقط سه تار مو مونده بود با خودش گفت:

"هییم! مثل اینکه امروز موهامو ببافم بهتره! "و موهاشو بافت و روز خوبی داشت!

فردای اون روز که بیدار شد دو تار مو رو سرش مونده بود:

"هیییم! امروز فرق وسط باز میکنم"

این کار رو کرد و روز خیلی خوبی داشت ...

پس فردای اون روز تنها یک تار مو رو سرش بود:

"اوکی امروز دم اسبی می بندم"

همین کار رو کرد و خیلی بهش میومد!

روز بعد که بیدار شد هیچ مویی رو سرش نبود!!! فریاد زد:

ایول!!!! امروز دردسر مو درست کردن ندارم!

 ..........

همه چیز به نگاه ما بر میگرده!

هر کسی داره با زندگیش میجنگه... بیایید ساده زندگی کنیم...

 

پ ن : از روز دوشنبه برای چند روز ماموریت در ساری ٬ امیر آباد و نکاء خواهم بود.

 

نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 توسط محمد |
 

رفتیم و برگشتیم.

هوایش خفه کننده بود و همایشش و تحمل بعضیها کُشنده !

آنها که بی هیچ نیازی خم و راست می شوند و پادویی می کنند تا نیازمند باشند ...

از آن جزیره زیبای کیـ ش هم ... تنها گرما مانده و مشتی اجناس بُنجُل چینی...

مث هر باره چند هزار نفر دور هم جمع شدند ...دور هم هجویاتی را زمزمه کردند ... عده ای پای منبر چرت زدند و عده ای با گوشی شان ور رفتند!

 اما عده ای هم بار خودشان را بستند !

خوب هم بستند...

****************************

گاهی اوقات فکر کردن به بعضی ها ٬ ناخودآگاه لبخندی روی لبانت می نشاند...

چه حس زیبایی است ...

و چه دوست می دارم آن لحظات ... و این بعضی ها را...

 

 پ ن : روز زن بر تمامی زنان خوب و زحمتکش دنیا مبارک.

 

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 توسط محمد |
 

باران که می آید ...

دوباره دلم الکی الکی عاشق می شود ...

عاشق پیاده روی در خیابان های شهر...

عاشق دید زدن ویترین مغازه هایِ نوشت افزار فروشی...

عاشق کوچه بن بست هایی که هنوز خانه هایشان کاه گِلی است و باران که می خورد طعم و بوی عشق می دهند...

عاشق مزه مزه کردن زندگی وقتی که می دانم دارد لحظه به لحظه تمام می شود...

پ ن : از دوشنبه بخاطر چند روز ماموریت در جزیره زیبای کیش خواهم بود.

 

نوشته شده در تاريخ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 توسط محمد |
 

دو خلبان نابینا که هر دو عینک‌های تیره به چشم داشتند، در کنار سایر خدمه پرواز به سمت هواپیما آمدند، در حالی که یکی از آن‌ها

عصایی سفید در دست داشت و دیگری به کمک یک سگ راهنما حرکت می‌کرد.

 زمانی که خلبان‌ها وارد هواپیما شدند، صدای خنده ناگهانی مسافران فضا را پر کرد.

اما در کمال تعجب دو خلبان به سمت کابین پرواز رفته و پس از معرفی خود و خدمه پرواز، اعلام مسیر و ساعت فرود هواپیما، از مسافران خواستند کمربندهای خود را ببندند...

زمزمه‌های توام با ترس و خنده در میان مسافران شروع شده و همه منتظر بودند، یک نفر از راه برسد و اعلام کند این

ماجرا فقط یک شوخی یا چیزی شبیه دوربین مخفی بوده است.

اما در کمال تعجب و ترس آنها، هواپیما شروع به حرکت روی باند کرده و کم کم سرعت گرفت...

 هر لحظه بر ترس مسافران افزوده می‌شد چرا که می‌دیدند هواپیما با سرعت به سوی دریاچه کوچکی که در انتهای باند قرار دارد، می‌رود.

هواپیما همچنان به مسیر خود ادامه می‌داد و چرخ‌های آن به لبه دریاچه رسیده بود که مسافران از ترس شروع به جیغ و فریاد کردند...

در این لحظه هواپیما ناگهان از زمین برخاست و سپس همه چیز آرام آرام به حالت عادی بازگشته و آرامش در میان مسافران برقرار شد.

در همین هنگام در کابین خلبان، یکی از خلبانان به دیگری گفت:

« یکی از همین روزها بالاخره مسافرها چند ثانیه دیرتر شروع به جیغ زدن می‌کنند و اون‌ وقت کار همه‌ مون تمومه!!! »


پ ن ۱ :  این داستان کوتاه ربطی و شباهتی به شیوه مدیریت دولتی در ایران ندارد !

نوشته شده در تاريخ جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391 توسط محمد |
قالب وبلاگ